اتشکده
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده ی خدا را نادیده می گیری ، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی! تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟؟؟ بسوی کدام قبله نماز می گزاری! که دیگران نگزارده اند؟؟؟ خدایا هر کس به یادم هست به یادش باش اگر کنارم نیست کنارش باش اگر تنهاست پناهش باش و اگر غم دارد غمخوارش باش خدایا! آنگونه زنده ام بدار که نشکند دلی از زنده بودنم و آنگونه بمیرانم که به وجد نیاید کسی از نبودنم خداوندا! عزیزانی دارم رسمشان معرفت و یادشان صفای دل است پس آنگاه که در این روزهای مقدس دست نیاز به سوی تو می آورند پر کن از آنچه در رحمت خدایی توست عید همتون مبارک میدونی وقتی خدا به سوی زمین بدرقت میکرد چی گفت؟ گفت: جایی که میری مردمی داره که میشکننت نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم تو تنها نیستی تو کوله بارت عشق میزارم تا بگذری اشک میدم تا همراهیت کنه و مرگ میدم که بدونی برمیگردی پیشم عشق يعني حيات نور عشق يعني زلال يعني پاك عشق يعني چراغ سبز عبور عشق يعني نهايت موج عشق يعني سري به وسعت دريا عشق يعني ترانه شاعر موجب خنده سحر گردد سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت. سرها در گریبان است. کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید،نتواند، که ره تاریک و لغزان است و گر دست محبت سوی کس یازی، به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است. نفس،کز گرمگاه سینه ات آید برون، ابری شود تاریک. چو دیوار ایستد در پیش چشمانت. نفس کاینست،پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟ مسیحای جوانمرد من!ای ترسای پیر پیرهن چرکین هوا بس ناجوانمردانه سرد است....آی.... دمت گرم و سرت خوش باد! سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای! منم من،میهمان هر شبت لولی وش مغموم. منم من،سنگ تیپاخورده رنجور منم،دشنام پست آفرینش،نغمه ناجور. نه از رومم،نه از زنگم،همان بیرنگ بیرنگم. بیا بگشای در،بگشای دل تنگم. حریفا!میزبانا!میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد. تگرگی نیست،مرگی نیست، صداییی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است... چه می گویی که بیگه شد، سحر شد بامداد آمد؟ فریبت میدهد،بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست. سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت. هوا دلگیر، درها بسته. سرها در گریبان، دست ها پنهان، نفس ها ابر،دلها خسته و غمگین، درختان اسکلت های بلور آجین، زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه، غبار آلود مهرو ماه، زمستان است اسمانش را گرفته تنگ در اغوش ابر،با ان پوستین سرد نمناکش باغ بی برگی،روز و شب تنهاست با سکوت پاک غمناکش ساز او باران،سرودش باد جامه اش شولای عریانی ست ور جز اینش جامه ای باید، بافته بس شعله ی زرتار پودش باد گو بروید، یا نروید، هرچه در هرجا که خواهد یا نمی خواهد، باغبان و رهگذری نیست باغ نومیدان، چشم در راه بهاری نیست گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد، ور برویش برگ لبخند نمی روید، باغ بی برگی ک میگوید ک زیبا نیست؟ داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک میگوید باغ بی برگی خنده اش خونیست اشک امیز جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در ان پادشاه فصلها، پاییز وقتی نگاهم با نگاهت پیوند خورد گویی حسی تازه در وجودم متولد شد گویی به دنیایی فراتر از افق های دور دست رسیدم دنیای پر از گل و ترانه نمی دانم ایا تو هم به این دنیا پا گذاشته ای؟؟؟؟ نمی دونم از کجا شـ ـ ـ ـ ـ ـروع کنم تازگیا کـ ـ ـ ـ ـ ـ ـم میام گاهی فکر می کنم چـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـی بنویسم گاهی ادما دوسـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـت دارن حرف بزنن اما نمیشه گاهی ادم دوست داره حرف بزنه اما حرفی نـ ـ ـ ـ ـ ـ ـداره مثل مـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـن نمی دونم برات پیش اومده که دوست داری زندگیتو خودت پیـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـش ببری اما نمی شه کـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ـه نمی شه بازم یه جاش می لنـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـگه یه جای پازل زندگیـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـت کمه اما گمشدتو پیـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـدا نمی کنی و پیش میری می گی قسمت این بود شایـ ـ ـ ـ ـ ـ ـد شاید قسمت این بود که مـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـن ... به پشت سرم که نگاه می کنم می بینم هیچی نزاشتم که با خـ ـ ـ ـ ـ ـ ـودم ببرم اما نا امید نمی شم و می گم می تونم پیش برم و خیـ ـ ـ ـ ـ ـلی چیزا بدست بیارم اما چطـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـور ؟!!!!!!!!!!!!! مگه میشه پازل زندگیم نباشه یه تیکــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـش ُ من پیش برم ؟!!!!!! مـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـن از تبار غربتم از ارزوهـ ـ ـ ـ ـای محال قصه مـ ـ ـ ـ ـ ـا تموم شده با یـ ــ ـ ـ ـ ـ ــه علامت سوال ؟ بذار که کوله بارمو رو شونه شهـ ـ ـ ـ ـ ـر بزارم باید که از اینجا بـ ـ ـ ـ ـ ـ ـرم فرصت موندن نـ ـ ـ ـ ـ ـ ـدارم مبهـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـم حرف می زنم ؟ خوب اخه حرفه دله یه دفعه میاد رو صفحـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـه دل دل می سپاریم ... دل میشکنیم ... دلتنـ ـ ـ ـ ـ ـ ـگ می شیم و دلگیر می مانیم و....دل شکسته از دنیـ ـ ـ ـ ـ ـا میریم یک روز به خود می اییم مبینیم دلی نمانده که با ان سر خوش و مست شـ ـ ـ ـ ـ ـ ـویم پس همین میشه که هممون می مونیم و فرصتایی که قابل جبـ ـ ـ ـ ـران نیست باز این وسط من می مونمو یه دنیا خاطـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـره و .... آن روز كــــــــه دســــت ســــرنوشــــــــــــــــــت مـــــرا به بــــازي دعــــــوت كــــرد گمــــان كـــــردم شـــــايد تنـــــــــها لـــــــحظه هـــــايم را ببــــــــازم امــــا حـــــالا هـــــمه چيــــزم را بــــاختم امــــــا مـــــيــــتــــرســـــم مـــــــــــيــــــــــتــــــــــرســـــــــــم از آن روز كه تــــــــــورا بـبــــازم ادمهای ساده را دوست دارم. همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند. همان ها که برای همه لبخند دارند. همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند. آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد؛ عمرشان کوتاهاست. بسکه هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوء استفاده می کند یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد. آدم های ساده را دوست دارم. بوی ناب “آدم” می دهند . . من از سرزمین غربتم با کوله باری از خستگی و تو از سرزمین مهری با کوله باری از اشتیاق کاش میشد در جاده ی زندگی با هم همسفر شویم متینترین کلمه عشق جذابترین کلمه اشنایی پاکترین کلمه وجدان تلخترین کلمه جدایی زشتترین کلمه خیانت سخترین کلمه تنهایی و بدترین کلمه بی وفایی است نمیدونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخه سادگیمو نمیدونم چرا قسمت میکنم روزای خوبه زندگیمو چرا تو اوله قصه همه دوسم میدارن وسطه قصه میشه سربه سره من میزارن تا میخواد قصه تموم شه همه تنهام میزارن میتونم مثله همه دورنگ باشم دل نبازم میتونم مثله همه یه عشقه بادی بسازم تا بایه نیشه زبون بترکه و خرا بشه تا بیان جمش کنن حباب دل سراب بشه میتونم بازی کنم با عشقو احساسه کسی میتونم درست کنم ترسه دلو دلواپسی میتونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم میتونم پشته دلا قایم بشم کمین کنم ولی با این همه حرفا باز منم مثله اونام یه دروغگو میشمو همیشه ورده زبونام یه نفر پیدا بشه به من بگه چیکار کنم با چه تیری اونیکه دوسش دارم شیکار کنم من باید از چی بفهمم چه کسی دوسم داره توی دنیا اصلا عشقه واقعی وجود داره؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اسمان به دریا گفت: این بالا خیلی خوبه همه جارو میشه دید دریا گفت: این پایین از اون بالا خیلی بهتره چون فقد تورو میشه دید تقدیم به اسمونه قلبم خاطر زيبايی های وجودت زيبا خطاب کند نه به خاطر جذابيتهای ظاهريت حتی وقتی تلفنهايش را قطع می کنی تا سيمای تو را در هنگام خواب نظاره کند پيشانی تو را ببوسد زمانی که درساده ترين لباس هستی تورا به دنيا نشان دهد دوستانش در دست بگيرد که تا چه اندازه برايش مهم هستی و نگران توست و می بيند به دوستانش بگويد اون خودشه ـ عشق یعنی یه حسی تونگاه اول. ـ عشق یعنی بوسیدن معشوق نه از روی هوس ـ عشق یعنی وقتی رفت با یکی دیگه بااینکه چشمات گریون هست بگی عزیزم خوشبخت بشی. ـ عشق یعنی اینکه همه فکرت معشوق. ـ عشق يعنی من،ما شدن. ـ عشق یعنی اینکه وقتی گریه کرد توهم اشک بریزی. به نظر شما عشق یعنی چی؟ یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیــــــــدن یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــی در انتهای خود به قلب زمین می رســـــد و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــگ یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــی را از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریـــــــم سرشار می کنــــــد و می شود از آنجــــا خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کـــرد یک پنجره برای من کافیســـت حرفهایی وجود دارد برای نگفتن و ارزش عمیق هر کس به اندازه ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد همیشه سعی کن دستتو به کسی بدی که اونو نگه داره پاتو جایی بزاری که زیره اون نلغزه یادت باشه به ارزشا و احساسات دیگران نیگا کنی نسبت به قلبای مهربون،مهربون باشی و نذاری اون که به تو پناه اورده مایوس و ناامید شه که همیشه ترسیدن از ترکیدن ان لذت داشتن را از بین میبرد تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند : پدر عزيزم، دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني. پاورقی : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن زندگی باور میخواهد،ان هم از جنس امید، که اگر سختی راه به تو یک سیلی زد، یک امید قلبی به تو گوید: یکی هست هنوز.................... خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی.... خیانت میتواند دروغ در دوست داشتن باشد خیانت تنها این نیست که دستت در خفا در دست دیگری باشد..... خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد



کسی که دوباره با تو تماس بگيرد
کسی که بيدار خواهد ماند
در انتظار کسی باش که مايل باشد
کسی که مايل باشد حتی در
کسی که دست تو را در مقابل
در انتظار کسی باش که بي وقفه به ياد توبياورد
چه قدر خوشبخت است که تو را در کنارش دارد
در انتظار کسی باش که زمانی که تو را


.jpg)


با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با
با عشق،
پسرت،
.jpg)



|
[-Design-]
|




















